بی تردید
... به نام خالق لحظه ها ...
جایت کنار پنجره خالی ست گلدان ها هوایت را دارند و این مسافر که به نگاه های تو عادت داشت به پرسش نگاه هایت و به کنکاش چشم هایت که دلش را زیر و رو می کرد شاید فکر می کنی چیزی در دلش نبود شاید مسافر احساسش را جای دیگری پنهان کرده بود شاید احساس مسافر در قلبش بود شاید باید قلبش را می شکافتی ببین او هنوز هم منتظر مانده آری هنوز هم منتظر است تا با نگاهت نوازشش کنی از مسافر بپرس که چرا دیگر سفر نمی کند شاید بگوید که پاگیر نگاهت شده است پاگیر پرسش ها یت پاگیر نوازش هایت پاگیر پنجره . از همان وقتی که نیوتون با وزنش روی دستهایم فرود آمد فهمیدم که گویا پاییز آمده باشد همان گاه نیوتون در دستانم چون یک برگ زرد جلوه می کرد و من می اندیشیدم که چقدر باید کور شده باشم که این همه پاییز را نمی بینم و چقدر کر شده ام که صدای پای پاییز را نشنیدم و بد تر از همه اینکه بوی پاییز را حس نکردم آری من دیگر بوی نارنگی را حس نمی کنم و حتی کیف های کودکان را باور ندارم که فریاد می زنند پاییز آمده آری اگر نیوتون با وزنش پایین نمی آمد می خواستم همیشه خربزه بخورم تا مزه اش یادم نرود همه ی ستاره ها را می گذارم روی هم تا به آسمان هفتم برسم شاید آن جا ، جایی پیدا شود برای پریدن شاید راهی پیدا شود برای رسیدن شاید راهی باشد از همان جا می پرم توی اقیانوس ِ آرام ِ آرام ِ آرام تا دیگر از من اثری پیدا نشود آری . می نوسیم : « تمام شد همه ی همان روز هایی که فقط می خواست پیراهن مرا بدرد » تا برای دیگران تعریف کنم من از شما بیشتر پیراهن پاره کرده ام حال می خواهم بگویم که پیراهن را من پاره نکردم پاره اش کردند یادش بخیر چه روزهای درنده ای بود که دندان روز گار فقط برای دریدن پیراهن من تیز شده بود اما ای روزگار چقدر حیفت می آید وقتی بگویم : دیگر پیراهن ندارم تا تو پاره اش کنی دیگر وسعم نمی رسد برای دندان های تیزت پیراهن بخرم حالا می توانی بجای پیراهن مرا بدری بیا بدر .......... ازلاله زارکه می گذرم ، زخمی تر از ترانه ام تشنه ی محکومیت ِ یه حکم ِ عاشقانه ام ازلاله زار که می گذرم ، حسرت ِ گوله ( گلوله ) با منه وقتی که دست ِ تو می خواد تیر ِ خلاص ُ بزنه رفاقت ِ خشم ِ تو با ماشه ی منتظر می گه دستای بی صدای ما نمی رسن به هم دیگه فاصله بین ِ من وتو همین گلوله بود وبس من وبزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس ... یغما گلرویی ... دست مرا بگیر، که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم، که پرستوی بوسه ات بر روی من دری ز بهشت خدا گشود ! اما چه می کنی دلی را که در بهشت خدا هم غریب بود...؟ اگر بی کسم از تو نیست از تو نیست اگر شبها به آسمان خیره می شوم ، دنبال یک ستاره. ازتو نیست اگر هر بهار دنبال شکوفه هستم روی تنم. من به جستجوی نو شدن می گردم توی خودم ، نمی یابم . می گردم که بهار را پیدا کنم در باغ دلم . بهار را پیدا کنم که هزار خاطره بخندد ، عطرش همه جا بپیچد بهار را پیدا کنم تا تو را پیدا کرده باشم . ردش را که می گیرم به چشم های تو می رسم که ساکت می مانند . آری از آن همه درد ِ دل فقط سکوتش باقی مانده. که گویی خودش هزار حرف نگفته است گویی خودش هزار راز نهان در دل دارد . من و تو تو و سکوت من و تو و بهار من و تو و هزار خاطره و پس از این باز هم باید بگردم بگردم دنبال تو دنبال بهار دنبال خودم دنبال سکوتم که توی این همه هیاهو گم شد گم شد و گم شدم و حالا پیدا نمی شوم هنوز هم منتظرم تا سکوت چشمانت من را با من پیوند بزند آری من را با من . به کجا زل زده ای ؟ به چه نگاه می کنی ؟ روی خطوط مبهم دیوار دنبال چه هستی ؟ من که می دانم آری خوب می دانم باز هم بهانه گرفته ای برای کسی که بهانه ات را نمی گیرد برای کسی که نوشته هایت را نمی خواند برای کسی که حال تو را نمی داند . دلتنگی نمی کند مبادا فکر کنی به فکر توست از حالت نمی پرسد ، می ترسد خیال برت دارد که توی دلش احساس کشف شده می ترسد فکر کنی احساس می فهمد آری خوب می دانم دلت تنگ شده اما آخر تا کی ؟ تا کی می خواهی منتظر برگشتنش بمانی ؟ تو که بهتر می دانی نمی آید ، که احساست را نمی خواهد منتظر چه هستی ؟؟ تو که می دانی نمی ماند . من از همان اول هم چنان تو را می خواستم که انگار تو خود ِخود ِ منی . اما دریغ از تو . از همان اول هم می گفتی : رفتنی باید برود. یادت هست ؟؟ همیشه می گفتی : من و تو ؟ ؟ می شود ؟ ؟ حالا که می روی ، برای همیشه برو چرا که دیگر من و تو یی در کار نیست . عشق هنوز هم احساس غریبی ست . نیمکت های پارک هنوز هم دارند با تمام وجود حس حضور ما را فریاد می زنند . حالا دیگر از نگاه گل ِ سرخ ِ گل فروش خجالت می کشم . حالا دیگر دستانم تنها می ماند . حالا دیگر چشمانم مدام خودشان را خیس می کنند . با تمام این خواستن ها تو باز هم جلوی چشمان من دنبال نقطه ی رهایی هستی . به دنبال یک انکار برای احساست . به دنبال یک بها نه ی کارساز . خیالت جمع عشق پاد زهر ندارد . عشق تنها زهر دارد . لیکن خوب می دانم مثل همیشه از کنار این همه احساس بی تفاوت می گذری . حرفی نیست . پشت کن. برو . برو . خداوند نه برای زمین و نه برای خورشید بلکه برای گل هایی که برایمان میفرستد چشم براه پاسخ است وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند ؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند ؟ غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن چه می ماند ؟ از روز های دیر بی فردا چه می ماند ؟ از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند ؟ از من اگر کوهم ، اگر خورشید ، اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند ؟ بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند ؟ وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد ؟ از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند ؟
| Design By : Night Skin |


