تبليغاتX
بی تردید



















بی تردید

... به نام خالق لحظه ها ...

 

جایت کنار پنجره خالی ست

گلدان ها هوایت را دارند

و این مسافر

که به نگاه های تو عادت داشت

به پرسش نگاه هایت

و به کنکاش چشم هایت

که دلش را زیر و رو می کرد

شاید فکر می کنی چیزی در دلش نبود

شاید مسافر احساسش را جای دیگری پنهان  کرده بود

شاید احساس مسافر در قلبش بود

شاید باید قلبش را می شکافتی

ببین

او هنوز هم منتظر مانده

آری هنوز هم منتظر است تا با نگاهت نوازشش کنی

از مسافر بپرس که چرا دیگر سفر نمی کند

شاید بگوید که پاگیر نگاهت شده است

پاگیر پرسش ها یت

پاگیر نوازش هایت

پاگیر پنجره .

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:46 توسط رادمهر | |

از همان وقتی که نیوتون با وزنش روی دستهایم فرود آمد

فهمیدم که گویا پاییز آمده باشد

همان گاه نیوتون در دستانم چون یک برگ زرد جلوه می کرد

و من می اندیشیدم که چقدر باید کور شده باشم

که این همه پاییز را نمی بینم

و چقدر کر شده ام که صدای پای پاییز را نشنیدم

و بد تر از همه اینکه بوی پاییز را حس نکردم

آری من دیگر بوی نارنگی را حس نمی کنم

و حتی کیف های کودکان را باور ندارم

که فریاد می زنند پاییز آمده

آری

اگر نیوتون با وزنش پایین نمی آمد

می خواستم همیشه خربزه بخورم

تا مزه اش یادم نرود

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:20 توسط رادمهر | |

 

همه ی ستاره ها را می گذارم روی هم تا به آسمان هفتم برسم

شاید آن جا ، جایی پیدا شود برای پریدن

شاید راهی پیدا شود برای رسیدن

شاید راهی باشد

از همان جا می پرم توی اقیانوس ِ آرام ِ آرام ِ آرام

تا دیگر از من اثری پیدا نشود

آری .

می نوسیم :

« تمام شد همه ی همان روز هایی که فقط می خواست پیراهن مرا بدرد »

تا برای دیگران تعریف کنم من از شما بیشتر پیراهن پاره کرده ام

حال می خواهم بگویم که

پیراهن را من پاره نکردم

پاره اش کردند

یادش بخیر چه روزهای درنده ای بود

که دندان روز گار فقط برای دریدن پیراهن من تیز شده بود

اما ای روز